خرید بک لینک

درباره سایت

hich

امکانات وب

میدانی بدجور دلم میخواهد عاشق شوم... دلم میخواهد هر چه زودتر روزی بیاید که خیره در چشم های او که نمی دانم کیست، قلبم هزار برابر خون پمپاژ کند... فکرم هیچ جا نرود و تمامی هواسم به او باشد و او، و گرمی دستانی که صورتم را نوازش میکنند و موهایم را کنار میزنند، و من تمام سالهای زندگیم را گذراندم و تمام آدم های خوب و بد زندگیم را کنار زده ام که غرق شوم در آغوش او که نمیدانم کیست... و دیگر اهمیتی ندهم که هیچکس نگاهش به من نیس، چون او خیره و عاشق، پر از جذبه های مردانه روبه رویم ایستاده و با نگاهش زخم چشم هایم که هیچ زخم دلم را هم خوب میکند و با لمس دستان بزرگ مردانه اش حس زنانه بودن را در دلم میکارد، حس خوشبخت بودن، حس یک زن خوشبخت... زن خوشبختی که نگاه و وجودش و روحش قفل شده است در آن همه مردانگی...

وقتش که بیاید، عاشق که بشوم، میخواهم همه چیز همین قدر ملموس و زیبا شود، و نگرانی های بچه گانه ی امروزم گوشه ای برای خودشان یک قل دو قل بازی میکنند و من برای همیشه مجاب شوم در آغوش او که نمیدانم کیست...

از عشق گفتن راحت و زیباست، من اما برایم عاشقی سخت ترین کار دنیاست....

برچسب: برای او که دوستش دارم,برای او که نیست,برای او که دیگر نیست,برای او که رفت,برای او که,برای او که میداند دوستش دارم, نویسنده: اشکان سامانی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 20:50

صفحه بندی